در جنگل شهر
مکان : مترو
یاد دوران کودکیم می افتم یادش بخیر کلاس اول بودیم و یک معلم داشتیم مهربان تر از....نامش مشکینی بود...هر هفته مسابقه صندلی برایمان می گذاشت روز شماری
می کردم تا اون روز برسد...
چه لذتی می بردیم....
همیشه هم بازنده می شدم آخه دلم نمییومد دوستام بدون صندلی ببمونن...
ولی باز هم منتظر هفته بعد می شدم...
1،2،3...صدای آهنگ....سکوت....یک نفر بی صندلی ماند...
مترو هم شده جریان همین صندلی بازی ؛من که امیدوارم واگن های ترخیص شده هر چه سریعتر به تهران برسند چون ممکن است آدم های زیادی در این مسابقه ببازند...
هیس س س س س س....مسافران آماده....1،2،3...آهنگی شنیده نمی شود جز
همهمه ...شیرجه.....
چهره آدمهای بازنده دیدن داره ؛ نمیدونم باید تا چه زمانی به این همهمه و باختن ها عادت کنم.....
ملک جشنواره بدون سلیمان...!!!
گفته اند به گفته ی نقالان که از دور دست ها خبر آورده اند از شهر دیوارهای بی انتها...که چاپارانی در حال حرکت به سمت سرزمین آریاییها هستند..
آنه حامل یک شاهکار فرهنگی هستند ،البته این به گفته خودشان هست ما که نمی دانیم شما چطور...
اما در میان را که هنوز چند ساتی نگذشته بود خانم آقای اسب به شوهر جان می گوید بچه در حال تولد است...
آقا اسبه هم که اهل خانه و خانواده هست به سرعت نور چاپار سوار عزیز را به سمتی پرت کرده و به سمت خانه رفته است...
اما نگران نباشید شاید کسی پیدا شد و دوباره آن رو از نو در کشور خودمان ساخت...
رفتن یا رفتن ؛مسئله این است...
میدانید چیست من از پیری می ترسم ...نخندید این حرف جدی است...
می ترسم از این هم که هستم تنها تر شوم...می ترسم دوستان و رفیقان شفیقم را فقط در روز مرگم ببینم آن هم...
پیر زن در غربت رفت؛ غربتی که هیچ کس در آن جا نداشت....
مهری مهری نیا....
روحش شاد..
.................
.
.

